محمد صدیق پیرزاد: در هر دیاری در بین مردم خانواده هائی هستند که از بعضی جهات در زندگی تبلور و برجستگی هائی دارند که در اوز زادگاه ما هم نیز این امر حکم فرماست.
در یک گفتگوی حضوری که با دوست و همکلاس دوره ابتدائی ام یعنی عبدالرضا نامدار پسر حاجی عبداله محمدحسین که سال های آخر دهه هشتم خود را به سلامتی می گذراند داشتم، موضوعی برایم تعریف کرد که صلاح دیدم آن را پالایش کرده به صورت مقاله ای در آورده و به نظر خوانندگان محترم عصراوز برسانم. ایشان از زبان مرحوم پدرش چنین گفت: در ولایت اوز چهار تا برادر بودند به نام های حاج ابول، حاج عالی، نوروز و عسکر فرزندان قربانعلی.
اولی دو پسر داشت به نام های حاج محمد و محمدعلی با نام خانوادگی تیرزن. دومی هم دو پسر داشته به نام های جانعلی و صیاد با نام فامیلی فروغی سومی هم از قضا دو پسر به نام های دادالله و محمد با نام فامیلی بذرافکن و چهارمی هم دارای دو پسر بوده به نام های عبداله و امراله با نام خانوادگی فکری. شغل اغلب این برادران بزرگوار دامداری، کوه گردی و شکار و تیراندازی بوده است.
این عزیزان زحمت کش حدود یکصد و بیست سال قبل در حال زندگی کردن و فعالیت اجتماعی بوده اند و از خود یادگارها و خاطراتی را بجا گذاشته اند که قابل شنیدن است. مثلا حاج علی که از خدا جوئی و تقوای خوبی برخودار بوده است، موقعی که با برادرانش به سفر حج می رود می گوید: من تا آنجا که امکان دارد می خواهم پیاده به خانه خدا بروم و برای انجام این گذر دو سه جفت ملکی و مقداری نان خشک و خرما در توبره ای و مبلغ هشتاد تومان پول نقد در بغل حرکت می کند. و اغلب پیاده به سوی قبله گاه مسلمین می روند تا مراسم حج را به جای آورند.
نقل است که بین مکه و مدینه کاروانی هندی به کاروان آنان ملحق می شود و با هم طی طریق می کردند که در بین راه با اشراری محلی مواجه می شوند که سلاح سرد داشته اند و از اعراب بدوی بوده اند.

حاج ابول که میرشکار، دلیر و تیرانداز بوده و به تمام معنا یک تفنگچی بوده است از کاروان هندی درخواست می کند که اشرار شمشیر و خنجر دارند، اگر شما صلاحی دارید به من بدهید تا دفاع کنم. اتفاقا رئیس کاروان هندی دارای یک قبضه تفنگ مارتین بوده که تحویل حاج ابول می دهد و او به دفاع می پردازد و با کشتن یکی از آنها اشرار فراری می شوند و کاروان حج صحیح و سالم به مقصد می رسند.
دیگر از حاج عالی نقل است که گفتند: وقتی که حجرالاسود را بوسیدم، قلباً دعا کردم و از خدا خواستم که در کوهسار و شکارگاه تیر تفنگم به خطا نرود. پس از بازگشت از قضا در شکارگاه اغلب با تیر او پازن و قوچ کوهی زده می شد بدون اینکه تیرش به خطا برود. در آن موقع وی دارای یک قبضه تفنگ فلیس بوده است. گویا حاج عالی در این امر اظهار پشیمانی هم کرده است و گفته که کاشکی در قبله گاه دعای دیگری کرده بودم.
حاج ابول قربانعلی مردی دلیر بود که با تفنگ فلیس خود قصه ها به وجود آورده است که شنیدنش انسان را به وجود می آورد و احساس غرور و سربلندی می کند.
این چهار برادر حشم دار بوده و حضور و وجودشان برای اوز بسیار مفید بوده و اعمالشان جهت جامعه اوز موجب سربلندی و همچون دیواری برای به وجود آمدن امنیت شهر اوز بوده است.
من شخصاً حاج ابول را که مردی خرد و لاغر اندام بود و جکه ای بر تن داشت در مسجد حاج احمد اوز موقعی که کهنسال بود دیده ام و قصه زد و خورد و دعوایش با یک قلاده پلنگ که شنیدنی است از زبان خودش شنیده ام که سرانجام بر او فائق آمده است.
این عزیزان یعنی برادران فروغی، تیرزن، بذرافکن و فکری که با اغلب آنان دوست و آشنا هستم، ان شاءالله بتوانند در زادگاه خود همچون پدرانشان بدرخشند.
عصراوز...
ما را در سایت عصراوز دنبال میکنید
برچسب: خاطره,دلاوران,
نویسنده:
بازدید: 99
تاريخ: جمعه
31 شهريور
1396 ساعت: 11:54