مردی که تجربه ها و اندوخته هایش را در پیشبرد شهرش به کار بست
ufeffبه یاد آن روزها می نویسیم، روزهایی که نه تلفن بود نه اینترنت، نه موبایل و نه هیچ دیواری. و آدم های درون خانه هایی که شاید بسیاری از ما از وجودشان در نزدیکی مان خبر نداریم، مردان زحمت کشیده و گرم و سرد چشیده روزگار که حالا برای مردم حرف های زیادی دارند. تا اسمشان را در گوشه ای از ذهنمان به خاطر بسپاریم یا بعدها عکسشان را روی دیوار اتاق جوانی زده و به عنوان الگو صدایش کنیم.

احمد پیرزاد فرزند زینل متولد سال 1307 معروف به احمد زینل در اوز به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا چهارم ابتدایی آن زمان در مدرسه حاج محمد رحیم و پنجم و ششم خود را در مدرسه بدری گذراند. چون امتحان کلاس ششم در اوز دایر نمی شد به لار رفت.
خودش خیلی دوست داشت که معلم شود ولی پدرش به اصرار زیاد او را برای یادگیری تجارت به نزد عمویش به لار فرستاد. بعد از مدتی کار کردن به پدرش سفارش کرد که من دیگر اینجا کار نمی کنم. ولی پدرش اصرار داشت که همانجا بماند. او هم بدون اطلاع خانواده از لار به نزد یکی دیگر از عموهایش که شعبه دیگری در شیراز داشتند رفت. بعد از یک ماه کار کردن قرار شد شوهر عمه اش به جای عمویش به شیراز بیاید. او هم چون از وی ناراحت بود آنجا نماند و به همراه مرحوم عبدالرحمن خادم که در لار آشپزشان بود و در شیراز نزد یزدانی کار می کرد، با هم از راه بوشهر با لنج به آبادان به نزد یکی از برادرهایش رفتند.
در آبادان به نزد محمدرسول شفایی که نوشت افزاری داشت رفت و برای مدت کوتاهی کار کردن، شرکت نفت تقاضای تعدادی کارمند کرد. او هم چون سواد کافی داشت دوره دوماهه آزمایش نفت دید. و در قسمت بنج آلمانی که به آن تصفیه خانه نفت می گفتند مشغول به کار شد. پس از دو سال کار در آبادان با حقوق ماهی 5 تومان، یک روز موقع کارت زدن او را به دفتر شرکت فراخواندند و گفتند که موقع سربازی اش رسیده و باید به سربازخانه برود و خود را معرفی کند. ولی او گفت که من اهل استان فارس هستم و در آنجا خدمت می کنم. به همین دلیل دوباره به شیراز رفت در آنجا رانندگی یاد گرفت و توانست سربازی خود را با 100 تومان بخرد.
به مدت دو ماه راننده خانواده حاج احمد آقا نمازی در شیراز بود. بعد از آن به پیشنهاد هاشم نظری به نزد کازرونی که رییس انجمن شهر بود رفت. آنها 4 برادر بودند که هر کدام ماشین و راننده جداگانه داشتند. ولی باز هم بعد چهارماه کار کردن از آنجا بیرون آمد و قرار شد به کویت نزد برادرش برود.
اما یک روز که در خیابان زند با لباس سفید و کراوات قدم می زد دو نفر ساواکی او را دستگیر کردند و به زندان انداختند. وقتی دلیل دستگیری خود را پرسید معلوم شد کسانی که به شاه آن زمان حمله کرده بودند با لباس سفید و کراوات بوده اند.
به همین دلیل به مدت 7 ماه بیگناه در زندان بود که به واسطه یکی از زندانبان ها، که پیرزاد به او سواد خواندن یاد داده بود، توانست به رئیس کل دادستانی نامه ای بنویسد و علت بیگناهی خود را بیان کند. فردای آن روز به دادگاه احضار شد. وقتی قاضی صحبت های او را شنید احمد پیرزاد را به همراه 40 نفر دیگر که به همین دلیل زندانی بودند آزاد کرد.
وقتی از زندان آزاد شد به برادرش طاهر گفت که دیگر به اوز بر نمی گردم و می خواهم مستقیماً به کویت بیایم. یک ماشین باری پیدا کردند تا آنها را به هندیجان نزدیک رود کارون برساند.
دست بر قضا وقتی به آنجا رسیدند تا خالی شدن بار ماشین به پیشنهاد دوستش محمد سعید افزونی به لب ساحل رفته تا شنا کنند. در وسط رودخانه کوسه ای به وی حمله کرد و قسمتی از بدن و انگشت دستش را قطع کرد. او با زحمت توانست خود را از دست کوسه نجات دهد و به ساحل برسد. برادر و دوستانش او را برای معالجه به بیمارستان اهواز منتقل کردند. در اهواز به غیر او 8 نفر دیگر نیز دچار کوسه زدگی شده بودند. در آنجا تحت درمان قرار گرفت ولی از درمان نتیجه ای نگرفت. و هر هفته به برادرش که در کویت بود نامه می نوشت که من ماه دیگر می آیم. به همین منوال یک سال گذشت و او هنوز خوب نشده و در بیمارستان اهواز بستری بود. تا اینکه برادرش محمدشریف از کویت به اهواز آمد تا علت تاخیر او را بداند. وقتی که او را هنوز در بستر بیماری دید و علت را پرسید فهمید که امکانات کم و بی اعتنایی رئیس بیمارستان به این مسئله بوده است و زمانی که محمدشریف از او تقاضای آمبولانس می نماید می گویدکه ما آمبولانس نداریم. ولی دکتر معالج، دکتر شکیب با افشاگری می گوید که آمبولانس در شهر دارد مسافرکشی می کند و از مردم پول می گیرد و این شد که وی را از بیمارستان مرخص کرد و برای معالجه به آبادان و از آنجا با لنج به کویت رفتند.
پیرزاد در درمانگاه شرکت نفت کویت تحت درمان قرار گرفت تا بالاخره سلامتی خود را بعد از 5 ماه به دست آورد. با نامه ای از طرف درمانگاه به خاطر نقص عضوش توانست در شرکت نفت به عنوان راننده آمریکائی ها و انگلیسی ها به کار رانندگی ادامه دهد. او که از رانندگی خسته شده بود به شرکت مراجعه کرد و گفت که می خواهم به دیار خود بازگردم ولی رئیس شرکت قبول نکرد و گفت یک پست دیگری به تو خواهم داد. و او را به عنوان مسئول آب شهری انتخاب و پس از یادگیری فوت و فن های آب و ماندن در آنجا بعد از 9 سال کار کردن به ایران برگشت.
در سه سال متوالی با سه دوره حکومتی آن زمان به بغداد و کربلا به همراه بهبهانی ها که نماینده مجلس آن زمان بودند و به صورت داروخانه های سیار در شهرها دارو پخش می کردند، سفر کرد.
بالاخره به اوز برگشت و تشکیل خانواده داد و حاصل این ازدواج یک دختر و شش پسر بود.
او که در اوز ماندگار شده بود، دید که نه آبی هست و نه برقی فقط یک برق 50 ولتی بود که توسط مرحوم حاج عبداله مشفق به مبلغ 150 تومان خریداری کرده بودند که این ولت برق جوابگوی نیازهای مردم نبود. به همین خاطر توسط آشناهایی که در دوره کاری اش در کشور و شهرهای مختلف داشت توانست به واسطه برادرش محمود که حسابدار شیوخ امارات بود، و خط خیلی خوبی داشت به رادیو لندن نامه بنویسد و تقاضای آمدن آب قابل شرب برای اوز کند. با وجودی که نخست وزیر وقت ایران در رادیو لندن می گفت که ایران پول تعمیر لوله کشی آب لندن را نیز پرداخت می کند ولی در بعضی از شهرهای ایران مثل اوز آب قابل شرب نداشتند. احمد پیرزاد نیز از اوز به دربار برای درخواست منبع آب نامه نگاری می کرد. در این بین محمدعلی آموزگار نماینده اسبق بندرلنگه در مجلس نیز کمک های زیادی به این دو برادر می کرد.
3 سال قبل از کودتا بود که مهندس مستوفی وزیر آب و برق به همراه چهار ماشین به اوز آمد و گفت مسئول آب اوز چه کسی است؟ در آن زمان که یوسف پیرزاد شهردار اوز بود خود را معرفی کرد. مستوفی گفت اگر که آب به اوز بدهیم دست از سر ما برمی دارید؟؟!! و شما چه کسانی را در دربار دارید که این همه نامه نگاری می کنید؟
احمد پیرزاد و مهندسین به طرف 12 متری خنج و دو تا از دره های آن منطقه (طرف برده قلاته) هر کدام به متراژ 200 متر در سه نقطه علامت گذاری کردند و قرار شد که در هفته بعد دستگاه ها برای حفاری به آنجا بیایند.
بعد از یک هفته که دستگاهایی از یوگوسلاوی آوردند و شروع به حفاری در سه نقطه مشخص شده کردند که متاسفانه در هیچ کدام از نقاط آبی پیدا نشد و آنجا را ول کردند و رفتند. دوباره به قسمت چاه عالی رفتند و در آنجا نیز چاه های دستی حفر کردند که توانستند در 20 متری به آب برسند. بعد از اینکه به آب رسیدند مهندسان دستگاه ها را وصل کرده و رفتند. در این میان کسی نبود که مسئولیت دستگاه ها را بر عهده بگیرد. چونکه در قسمت دیگری از شهر نیز با زحمات و تلاش مرحوم محمدعلی فریدی چاه هایی حفر شده بود که آب هایش تصفیه شده نبود و بین مردم تقسیم می شد و کسی حاضر به برعهده گرفتن دستگاه تصفیه کننده آب شیرین نبود چون تخصص می خواست. به همین دلیل چون پیرزاد تجربه کاری در این زمینه را در کویت به دست آورده بود، او مسئولیت پخش آب شهر را بر عهده گرفت.
البته مشکلاتی هم در راه اندازی آب جدید به وجود آمد. مثلا یک بار در مخزن آب شیرین مقدار زیادی نمک ریختند که از طرف بهداشت دستور رسید که این آب باید حتما آزمایش شود. وقتی آب را برای آزمایش به شیراز بردند در آنجا مشخص شد که آب کاملاً بهداشتی است فقط شوری آن زیاد است.

با این وجود باز هم احساس می کرد که این آب برای ملت اوز کافی نیست. دوباره نامه نگاری ها برای لوله کشی آب به دربار شروع شد تا اینکه خبر رسید یکی از بازرسان دربار برای بازرسی به اوز می آید که این موضوع کاملا محرمانه بود. به همراه بازرس دربار چاه های حفاری را بازدید کردند و مشخص شد یکی از چاه ها که اصلا آب ندارد دوچاه دیگر هم که آب داشت کفاف زندگی مردم را نمی داد. بازرس دربار به پیرزاد گفت: اگر دورتادور شهرتان را دستگاه های تصفیه آب و آب شیرین کن قرار دهیم دست از سر دربار برمی دارید؟ پیرزاد نیز با شنیدن این حرف بسیار راضی و خوشنود شد چون باز هم نامه نگاری های خود و برادرش محمود جواب داده بود.
چندی بعد یکی از دستگاه ها دزدیده شد و به همین خاطر شب ها نیز خودش در چاه عالی می خوابید و با کمک علی رضایی (علی مقنی) لوله های آب شهر را برای مصرف مردم در روزهای مشخص شده باز می کردند.
انقلاب که شد پیرزاد به خاطر خستگی از مسئولیت آب شهرداری استعفا داد و به مدت یک سال و نیم وارد قسمت حسابداری هلال احمر اوز شد. حدود 5 ماه در زلزله قیر به همراه محمد محمودی و جهان میر مدیرکل دربار و قائم مقام جمعیت شیر و خورشید به زلزله زدگان کمک کردند.
این بار احمد پیرزاد به فکر ارتقاء برق اوز افتاد. مهندس مستوفی به اوز آمد و گفت: بعد از خرج های زیادی که برای آب اوز کرده اید حالا نوبت برق است. به لار و گراش رفته ام که زمینی به من بدهند تا نیروگاه اصلی برق منطقه لارستان زده شود ولی متاسفانه زمینی در اختیارم قرار ندادند ولی دراوز مردم همکاری و استقبال کردند.
زمین نیروگاه اولی را مرحوم دکتر محمدرفیع شفائی اهدا کرده بود که به دلیل کمی جا زمین بعدی را خانواده پیرزادها حدود 4500 متر زمینی که از پدربزرگشان به ارث رسیده بود را در اختیار نیروگاه برق قرار دادند. و نیروگاه اصلی برق منطقه لارستان در اوز زده شد و موتور برق اوز با تلاش و مخارج زیادی به دست رئیس نیروگاه برق منطقه افتتاح شد.
پیرزاد دوباره به فکر ارتقا بیمارستان اوز افتاد.
پیرزاد با جهان میر مدیرکل دربار و قائم مقام جمعیت شیر و خورشید که اهل کازرون بود دوستی چندین و چند ساله ای داشت که چندین بار نیز به اوز آمده بود. پیرزاد به خاطر نبود بیمارستان از جهان میر تقاضای افتتاح شیروخورشید در اوز کرد. که وی گفت شما برای شروع کار باید مبلغ 100 هزار تومان توسط خیرین جمع آوری کنید تا بقیه مبلغ را خود دربار پرداخت کند. توسط شهردار (یوسف پیرزاد) زمینی برای احیای بیمارستان آماده کلنگ زنی شد که جهان میر کلنگ زنی کند، ولی او گفت تا وقتی ساخته نشود کلنگ آن را نمی زنم.

تا اینکه مبلغ 100 هزار تومان را حاج امین رافعی و 700 هزار از خزانه دولت پرداخت شد و شیروخورشید اوز ساخته شد. جان میر که دید بیمارستان به پزشکی هم نیاز دارد به نزد دکتر عبدالعزیز خضری (دادوند) رفت و گفت که برادرت محمود دادوند باید از لنگه به اوز بیاید و برای شهرش خدمت کند. دکتر محمود دادوند نیز اولین پزشکی بود که به شهر اوز آمد. دکتر کارهای زیادی را برای شهر انجام داد، خود به شخصه به تهران می رفت و وسایل پزشکی که حتی در بیمارستان های منطقه هم نبود برای بیمارستان اوز خریداری می کرد. ولی متاسفانه دکتر دادوند بعد از 6 سال خدمت به اوز به دلیل بورسیه تحصیلی همسرش به خارج از کشور رفت و جایش را به پزشکان دیگر داد.

محمود پیرازد که در تمام طول زندکی یار و یاور احمد بود و به خاطر وی و عرق ملی به ایران آمد و اولین کتابفروشی را در اوز دایر کرد. که کتاب های مختلفی از جمله کتاب های درسی مدارس را نیز به فروش می رساند. حالا نوبت دایر کردن کتابخانه ای برای شهر بود.
محمدصدیق پیرزاد در آن زمان رئیس آموزش و پرورش اوز بود. که یک روز به نزد پیرزاد رفت و گفت: می خواهیم برای اوز کتابخانه ای دایر کنیم ولی باید هر چه زودتر مبلغ 100 هزار تومان پرداخت کنیم. او به همراه صدیق پیرزاد شبانه به نزد عبداله زمین پیما رفتند و تقاضای 100 هزار تومان پول کردند. در همان شب هر سه با هم به طرف شیراز حرکت کرده و صبح زود به نزد آقای کجوری مدیرکل فرهنگ شیراز رفتند و پول را تحویل دادند. تا اوز نیز از داشتن کتابخانه بی نصیب نماند.
احمد پیرزاد در سال 1364 پس از 24 سال خدمت در شهرداری اوز بازنشسته شد.

احمد پیرزاد توصیه برای مردم و مسئولین دارد: 1- تنها با اتحاد و همبستگی و دور از منافع شخصی می توان پیگیر مشکلات و رسیدن به اهداف ملی و منطقه ای شد و استفاده نیروهای متخصص بومی در تمام زمینه ها 2- ارج دادن به مسائل آموزشی اعم از آموزش و پرورش و تربیت فرزندان در راستای سالم سازی جامعه و پیشرفت شهر اوز.
ufeffگزارشگران: حمیرا نامدار و مریم سمیعی
عصراوز...