ufeffگفتگو با مردی که داروخانه را زندگی اش می دانست

خرید بک لینک

ufeffگزارشگران: حمیرا نامدار و مریم سمیعی-ساعت 10 صبح است و قرار است این بار با مردی مصاحبه کنیم که قلبی بسیار بخشنده دارد. از پله های بازارچه که پایین می رویم او را منتظر می بینیم. با هم به خانه اش می رویم. زنی مهربان و خوشرو به استقبالمان می آید. چون می دانیم خیلی وقت شناس است پس بدون معطلی به سراغ اصل مطلب می رویم.

متولد سال 1330 و در خانواده ای 9 نفره در اوز به دنیا آمد. فرزند محمد کامل نجم الدینی است. تحصیلات خود را در مدرسه های بدری و هوشیار گذرانده است. البته تا یک سال قبل از تمام شدن درسش به دوا خانه اسکندری برای کمک می رفت. به خاطر علاقه ی زیادی که به این کار داشت به تمام امور داروخانه آشنایی کامل پیدا کرد تا اینکه درسش تمام شد. پدرش اصرار داشت که برای کار او را به دبی بفرستد ولی مادرش راضی به این کار نبود. بالاخره در دواخانه در کنار اسکندری ماندگار شد.

ufeffدر سال 1328 غلامرضا اسکندری در مغازه ای که شبیه بقالی بود در زیر خانه رئیس محمدامین سوداگر در کنار مواد غذایی، داروهایی همچون مرکورکروم (دوا سرخه)، پرمنگنات، ویکس و ... نیز می فروخت. دارویی هم درآن زمان معروف بود به نام دوای 24 ساعته که پنی سلین 200 میلی گرمی با 5 سی سی آب مقطر برای چشم درد فصلی کودکان که اتفاقاً جواب هم می داد به قیمت 2 تومان به فروش می رفت.

کم کم قرص هایی مانند اسپرین و آکسار که معروف بود به قرص دو رنگه (چون دو لایه سفید و بنفش بود) و مرهم هایی برای چشم درد و ... در کنار داروها به فروش می رساند.

قفسه ای شبیه کمک های اولیه در مغازه درست شده بود. اسکندری با تشویق دوستانش عبداله شافعی و محمد یزدانی به خاطر نبود دواخانه در اوز و پیشنهاد فروش داروهای بیشتر، تصمیم به مجوز گرفتن برای راه اندازی داروخانه ای در شهر اوز شد. چون او هیچ مدرکی نداشت با کمک آقای جهان میر مجوزی به نام اسکندری از شبکه بهداشت و درمان لارستان داده شد و در مجوز قید شده بود که: به آقای غلامرضا اسکندری اجازه داده می شود تا زمانی که دکتر داروساز در اوز نباشد داروهای سربسته به فروش برساند تا کار مردم رواج پیدا کند و دواخانه در سال 1330 به نام داروخانه اسکندری در اوز دایر شد.

بعضی از داروهایی که می آمد او در کنار اسکندری سوار بر دوچرخه به سوی درمانگاه حرکت می کرد، داروها را به دکتر نشان می داد تا دستور استفاده آنها را به فارسی بر روی آن بنویسد.

دکترهای آن زمان دکتر چوبینه (اصفهانی)، دکتر سامانی، دکترهای هندی و فلپینی و بعدها هم دکتر کاظمی و ... بودند.

وقتی از او می خواهیم بیشتر درباره دواخانه بگوید کمی سکوت می کند انگار در همان دوران سیر می کند و به نظر ناراحت می آید. می گوید آن زمان بهترین دوران زندگی ام بود و هر چه دارم از دواخانه دارم.

چون کارت سربازی اش را گرفته و سروسامانی هم به زندگی خود داده بود، اسکندری تصمیم گرفت دواخانه را به او واگذار کند. او نیز پس از انتقال دواخانه به مغازه ای کنار خانه شیخ محمدرفیع فقیهی به صورت درصدی آن را از اسکندری تحویل گرفت و با بستن قرارداد با شرکت های پخش دارو، ماهی دوبار ماشین های پخش دارو برای تحویل داروها به دواخانه می آمدند.

به خاطر علاقه زیادی که به کارش داشت هیچ وقت در دواخانه دچار مشکل نشد حتی یک نفر هم ناراضی پیدا نمی شد چون عملا داروخانه شبانه روزی بود. و ابتکاری که به خرج داده بود ساعات تعطیلی دواخانه داروهایی که بیشتر استفاده می شد را به خانه می برد تا اگر کسی از گراش و روستاهای ارد، فیشور، کهنه، فداغ و .... در مواقع ضروری حتی نصف شب به دوا نیاز داشت دچار مشکل نشود. چون فقط یک دواخانه در اوز و دو دواخانه در لار بود. بعدها که تلفن آمد او از طریق تلفن هم جوابگوی مشکلات مردم بود.

یکی از جالب ترین خاطراتش این بود که موقع دامادی اش هم دواخانه را تعطیل نکرد و یک نفر را چند ساعتی جایگزین خود کرد تا دواخانه بسته نباشد.

دواخانه به خاطر رونق زیادی که داشت به خیابان اصلی شهر ساختمان مرحوم محمد بانک انتقال یافت و قرار شد تابلویی بر سردرب آن نصب گردد. ولی به خاطر نداشتن دکتر داروساز مسئولین این اجازه را ندادند.

آنان همیشه منتظر دکتر محمود خضری بودند که بعد از اتمام درسش به اوز بیاید و مسئولیت این کار را به عهده بگیرد که متاسفانه ایشان کار در شیراز را ترجیح دادند.

به خاطر یک سری مشکلات و نداشتن مجوز رسمی دواخانه در سال 1372 تعطیل شد. البته این تعطیلی فقط مختص اوز نبود و 14 دواخانه دیگر نیز در فارس تعطیل شد.

اما در سال 1374 دکتر بابک فقیهی نژاد و دکتر بابک کرامتی توانستند با مجوز رسمی داروخانه ای در شهر اوز دایر کنند.

با تعطیل شدن دواخانه او نیز دیگر همه امید و آرزوهایش را از دست داده بود و دچار افسردگی شدیدی شد. چون در بین صحبت هایش دواخانه را فرزند خود معرفی می کرد. البته این افسردگی بیشتر به خاطر بی مهری مردمانی بود که این همه سال برای آنان شبانه روز زحمت کشید.

تا اینکه بعد از حدود یک سال آقای غلام غلامی که خود یک فرهنگی و مدیر هنرستان رافعی بود و از وضعیت او اطلاع داشت به وی پیشنهاد داد تا با هم یک طلافروشی بزنند. شغلی که هیچ ربطی به شغل قبلی وی نداشت.

اولین طلافروشی در اوز با کمک غلامی راه اندازی شد. به این صورت که غلامی فُوت و فن را به وی یاد داد تا صبح های که در مدرسه بود، او طلافروشی را اداره کند. و او با درایتی که داشت به اتفاق خواهرزاده اش فرید از پس این کار نیز برآمدند و توانستند در یک سال مغازه را رونق دهند. آنها طلاها را از کیفی ها (کیفی ها طلافروشان سیاری بودند که (دارای مجوز رسمی فروش طلا بودند) خریداری می کردند. ولی متاسفانه بازهم اتفاق دیگری افتاد.

در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان ساعت 2 بعدازظهر سارقینی به مغازه حمله کردند و پس از بیهوش کردن وی تمام طلاها را به سرقت بردند.

با شکایت وی و پیگیری های سرهنگ مهرابی فرمانده حوزه نظامی لارستان توانستند پس از شش ماه رد دزدها را در یکی از طلافروشی شهرستانها پیدا و آنها را دستگیر کنند. البته این دزدی یه جورایی هم به نفعشان شد چون در این شش ماه قیمت طلاها چند برابر افزایش پیدا کرده بود.

غلامی بعد از اینکه مطمئن شد او می تواند کارهای طلافروشی را نیز همچون دواخانه به نحو احسن انجام دهد این کار را به دست او سپرد و خود را کنار کشید و حالا ابراهیم نجم الدینی که دارای دو دختر و یک پسر است همچنان به همراه پسرش محمدکامل و خواهرزاده اش کماکان در طلافروشی گنجینه که متعلق به خودشان است مشغول به کارند. هر چند که ابراهیم نجم الدینی هنوز هم به دواخانه فکر می کند و هیچ علاقه ای به طلافروشی ندارد.

یکی از کارهایی که نجم الدینی بزرگ انجام می دهد و بسیار توجه ما را به خود جلب کرد آمارهایی بود که از خطبه های نماز جمعه و امام جماعت هر هفته همراه با خلاصه ای از سخنرانی های او و افراد فوت شده شهرمان همراه با بیوگرافیهایشان می گرفت.

جالب اینجا بود که وقتی اولین دفتر از آمار فوت شدگان را نگاه کردیم متعلق به زمان فوت اسکندری بود. وقتی علت این کار را از او می پرسیم می گوید: این آمارها یک روز به کار مردم می آید.

در پایان صحبتهایمان می خواهیم نظرش را در مورد عصر اوز بگوید. عصراوز را روزنامه ای با سابقه می بیند و صفحات اجتماعی آن را بسیار دوست دارد. حتی به غیر از اینکه روزنامه را بعد از هر چاپ برای خود خریداری می کند نسخه ای هم برای اقوامش می فرستد.

در راه بازگشت به محل کار به این فکر می کردیم که در زمان قدیم اولین ها متعلق به شهر اوز بوده ولی متاسفانه ما هنوز یک داروخانه شبانه روزی در شهر مان نداریم. چه خوب است مردانی دلسوز همچون ابراهیم نجم الدینی ها در شهرمان داشته باشیم.

اگر قوم گرایی ها و غرورها را کنار بگذاریم، همه با هم، باز هم می توانیم اولین ها را در شهرمان داشته باشیم. به امید آن روز. xadxadxadxad

عصراوز...

ما را در سایت عصراوز دنبال می‌کنید

برچسب: گفتگو با مرد سه زنه,مصاحبه با مردی که زن شد,گفتگو با مرد گواهینامه ایران,گفتگو با مرد حافظه ایران,گفتگوی مرد با خدا, نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 18:03

صفحه بندی